تبليغاتX
نيم نگاه

نيم نگاه

وقتی خداوند دراین نزدیکیست،چرا می ترسی؟-

پشت پنجره این اتاق

کویریست پرازبهت وحیرت!

که تورا به راهی فرامیخواند که بازمیداردت!

درتکاپوی کدامین صلح باید رفت، وقتی

غریبگی خودرا درنگاه آسمان میابم؟

پشت پنجره این اتاق،

پر از پرواز آرزوهاست،

به آنجا که شب کویررا ستاره باران میکند.

من،

بادستان خویش اینهمه حیرت را لمس میکنم

و زوزه شبانه این کویر،

حضورم را به چالش میکشد!

فریاد این سوی پنجره هیچگاه از شیشه ها رد نخواهد شد!

چرا که آوای دیگری آن سو  غزل خوان است...

آینه به وضوح می گوید:

فریادت را در گلو حبس کن،

حبس ابد...

نوشته شده در پنجشنبه 17 فروردین1391ساعت 15:12 توسط رها|

هفت سین مامحبان امیرالمومنین

تاظهورمنتقم باشد همین

سین اول سب برعثمان وابوبکروعمر

چون تمام فتنه ها را گشته اند مفتاح ودر

سین دوم سیصدوده لعنت بی واهمه

برعمرآن دشمن پرعقدو کین فاطمه

سین سوم سنگباران کردن اهل جفا

سین چهارم سربریدن ناصبی راازقفا

سین پنجم ساغر وحدت شکستن تاخروش

هفته وحدت بود مخصوص جمعی دین فروش

سین بعدی سیف تیزی را مهیا ساختن

انتظارمقدمش را داشتن

سین آخر سر سپردن بر امام آخرین

مهدی حق ، وارث مولا امیر المومنین

*سال نو برهمه شیعیان علی مبارک باد*

نوشته شده در سه شنبه 1 فروردین1391ساعت 1:24 توسط رها|

جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت: بین شما کسی هست که

مسلمان باشد؟

همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد،

بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت : آری من مسلمانم..

جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا.

پیرمرد به‌ دنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند،

جوان با اشاره به گله گوسفندان، به پیرمرد گفت که می‌خواهد تمام آنها

را قربانی کندو بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد، پیرمرد وجوان

 مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد

 و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با

 خود بیاورد..

جوان، با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید : آیا مسلمان
 
دیگری دربین شما هست؟ افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان،
 
پیرمرد را به قتل رسانده، نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند، پیش
 
نماز رو به جمعیت کردو گفت : چرا نگاه می‌کنید ، به عیسی مسیح قسم
 
که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمی‌شود...!

نوشته شده در شنبه 22 بهمن1390ساعت 22:4 توسط رها|

گاهی گذشتن ازلحظاتی که توبرایش آفریده نشدي،

به قیمت گفتن دروغهایی تمام می شود که بازهم توبرایش آفریده نشدي!

این لحظات شاید درزندگیت ناب باشند،ناب وکمیاب

شایدسخت باشند،سخت وباورنکردنی

وشاید حتی خوب باشند،خوب وآموزنده!

شایدبیاموزی گاهی مجبوری،مجبوری،دروغی رابگویی که خدایت خوشش آيد!

دروغی به بزرگی باور یک كاهن!

دروغی به بلندای یک کوه دين!

وخنده ات بگیردازاینکه جمع متدینان تو راوادار به پذیرفتن چنین قباحتي،

حتی دردروغ مي كنند!

لبخندتمسخرآمیزت راپشت نگاه سردوبی روحت پنهان میکنی

ودرسکوت قدم درراهی می گذاری که انتهایش را قلبت گواه است...

خودت رابه آسمان می سپاری

ودروجودت ازاینکه دربرابرش سرافکنده نیستی لبخندمی زنی

آرام می روی

آرام می روی

وبار باورت را درخودت پنهانی به دوش مي كشي...

چراکه باورت را باور ندارند،آنها که درهیاهوی انسانیت گم شده اند...!!!

وتو

دراین هیاهو

تنهایک همراه داری که قدم به قدم باتو گام بردارد

تاباهم طعم تلخ دروغ اجباری را مزه مزه کنید

ودرتمام راه ،آسمان را به یاد داشته باشيد...

نوشته شده در پنجشنبه 29 دی1390ساعت 14:25 توسط رها|

یکی دوروز پیش داشتیم بایه دوست صحبت میکردیم،توی صحبتاش یادآور یه

جمله شد که یه مدت بود فراموشش کرده بودم،یه جمله اس اما واقعا جای تامل

 داره!!!

امام صادق (علیه السلام) می فرماید

اذا خرج القائم یقوم بامر جدبد و کتاب جدید و سنه جدید و قضاء جدید

هنگامی که قائم خروج کند امر تازه ، و کتاب تازه و روش تازه و داوری تازه ای با

خود می آورد

(اثبات الهدی،شیخ حرعاملی،ترجمه احمدجنتی،دارالکتب اسلامیه ج 7ص 83)


یعنی در آن زمان اسلام را آنچنان از لابلای انبوه خرافات و تحریفات و تفاسیر

نادرست بیرون می آورد که گویی بنایی کاملا نو و جدید ساخته است .

نوشته شده در شنبه 3 دی1390ساعت 22:18 توسط رها|

 

 

گاهی بایدلبخندزد و رد شد... بگذار فکرکنندنفهمیدی!

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه 19 آذر1390ساعت 0:40 توسط رها|

 

راحت نوشتیم بابا نان داد...
 
 
بی آنکه بدانیم باباچه سخت برای نان،همه جوانیش راداد...


17d3684010a9f8ea8b497578b90e3a6d-300

نوشته شده در چهارشنبه 16 آذر1390ساعت 19:40 توسط رها|

 

 

این یعنی چی آخه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه؟؟!!!

یکی بگه این یعنی چی ی ی ی ی ی

خوب بلد نیستید تبلیغ نکنید

به خدا اونجوری تعداد چادریا بیشتر میشه

ای خداااااااااااااااااااااااا

 

نوشته شده در یکشنبه 6 آذر1390ساعت 19:43 توسط رها|

 

درمورد رسم زمونه، تقدیر،قسمت،شانس ودرکل بازی زندگی هممون هم

خیلی حرفا شنیدیم ، هم خیلی وقتا خیلی حرفازدیم

یادمه خیلی وقت پیشا یه جا خونده بودم: (همه دنیا  با همه بزرگیش مثل

تخته سیاه و سفید بازی شطرنج میمونه، البته به شرطی که شما کل دنیا

رو فقط تو رنگهای سیاه و سفید نبینی)

اون روزا شاید تازه داشتم به این قضیه فکرمیکردم چون هنوز وارد مرحله ای

اززندگی نشده بودم که بتونم نظریه ای برای خودم طرح کنم!

راست بود، واقعا دنیا باهمه بزرگیش عین یه تخته است، اما امروز بعدگذشتن

 از خیلی از اتفاقا به این نتیجه رسیدم که اون تخته،تخته سیاه وسفیدشطرنج

 نیست!

دنیای اطراف ما شبیه صفحه تخته نرد با همه مهره هاشه!

یه روز صبح که ازخواب بلند میشی تا بری سرکار،یامدرسه ودانشگاه و....

درسته که واسه خودت برنامه ریختی وکلی وقتتو تنظیم کردی تا توهرشرایطی

 که قراره تواون روزقراربگیری چه حرکتی کنی،که اشتباه نباشه،اما تو نمیدونی

 واقعا قراره تواون روز چه اتفاقای دیگه ای برات بیفته،شاید یه اتفاق کوچیک

که کل برنامه ریزیت رو بهم بریزه،مثل یه تصادف،یه ملاقات ناگهانی،یاهراتفاق

 دیگه،درواقع تو نمیدونی مهره بازی توی اون روز قراره برات جفت شیش بیاره

 یاجفت یک.

همه حرکات زندگی دست مانیست!گرچه مامیتونیم حتی اگرهرروز جفت یک

 آوردیم طوری حرکت کنیم که پیروز باشیم،اما هیچوقت نمیتونیم ونباید که به

فکر مات کردن باشیم!

ممکنه درمورد یه کاری ،کلی برنامه ریزی کرده باشیم ، واسش نقشه ریخته

باشیم ،حتی خیلی هم توی اون برنامه ریزی پیش رفته باشیم وبه ظاهر پیروز

 باشیم،اما یه دفعه،بایه حرکت که ازطرف تونیست،وازدنیای بیرون صورت گرفته،

کل نقشه هات درعرض یه چشم برهم زدن پوچ شه!

درست مثل اینکه توهمه مهره هات رو رسونده باشی به انتهای صفحه وفقط

یکیش مونده باشه ولنگ یه دونه یک آوردن باشی! اما هرکارمیکنی تاس ها

یک نمیفروشند!

 

زندگی هم همینه،همیشه جفت شیش آوردن ملاک نیست، مهم اینه که تواون

 لحظه،دنیا وقسمت وزندگی،اون تاسی رو برات بندازه که تو بهش احتیاج داری!

 

زیرنوشت:چندروزپیش یه قرارکاری خیلی مهم داشتیم که کل برنامه ریزی3ماهه

 اخیرم روی اون قرار بود،خیلی واسش وقت گذاشته بودم که همه چیز درست

 وطبق برنامه ریزی من باشه،همه چی خوب بود تااینکه درست لحظه ای که

داشتم برنده میشدم،بایه اتفاق کوچیک شایدبه اندازه یک عطسه!همه چیزبهم

 ریخت،به عبارتی تاس هااون یک رو به من ندادن وطرف مقابل دائم جفت شیش

 آورد.حالا من باید باز بشینم کلی برنامه ریزی و اینا. این آخرین اتفاقی بود که

باعث شد این نظریه ازشیارهای مغزم بزنه بیرون

نوشته شده در چهارشنبه 2 آذر1390ساعت 22:0 توسط رها|

 

این شعر خیلی مشکل داره میدونم

دلیلشم اینکه این پست چکنویس وپاکنویسشه،به عبارتی فی البداهه،اومد!

پس خوشحال میشم جای تعریف، ایراد گرفته بشه

متشکرم

 

گاهی زهمه آدمیان سرد میشوم

ازانزوای خیال خودم طرد میشوم

 

مانند یک ستاره تنهاو بی رمق

در کورسوی خلوت خود درد میشوم

 

دستم ظرافت گل سرخ است،اما چه بیصدا

باهر خراش وزخم زمانه ، مرد میشوم!

 

 من بی تفاوتم به همه دنیا و دنیوی

 باجبر زندگی ام،اهل نبرد میشوم

 

هرگز کسی درددلم را دوانکرد

گرچه برای هر خسته ای همدردمیشوم

 

روزی تمام میشود درد زمانه هم

اما برای قلب زمین دردمیشوم

 

درمان دردزمانه ، سکوت توست

زیرا که هرلحظه میگذرد زرد میشوم

 

من میروم شبی،از روزهای تو

درگردباد جبر زمین، گرد میشوم

 

اما خدا شاهد هرسوت زندگیست!

تا رفتنم به خاطرش  بی دردمیشوم!

 

***

 

این ستایشم بالاخره تموم شد ماراحت شدیم، هرهفته جمعه،سراین فیلم باید

هی غرمیزدیم!

به قول یارو گفتنی :سلطان غم ستایش!

حالا هی این نسل جنگ وانقلاب بشینن فیلمای درب وداغون این کارگردانای

بوقی رو نگاه کنن،بعدشم بگن مانسل سوخته ایم وافسرده ایمو ، همه اینا

درست اماخوب عزیزدل خواهر حالا که اینهمه خون وخونریزی وسختی دیدین

 که دیگه باروی باز نرین سراغ هر فیلم ننه قمر ساخته ای! که حال و روز آدم

رو افسرده میکنه.

ای بابا چی بگم ...

 

نوشته شده در جمعه 6 آبان1390ساعت 21:2 توسط رها|


آخرين مطالب
» زندان زندگی
» سال 91مبارک
» آيادربين شمامسلماني هست؟
» آسمان
» دین یا ...
» گاهی...
» راحت نوشتیم بابانان داد...
» تبلیغ یا ضد تبلیغ؟!
» بازی زندگی
» جمعه نوشته
Design By : Pars Skin